روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته
و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.
روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت
فقط چند سکه در داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت
و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت
آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و
تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد
که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدمهای او،
خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است
که آن تابلو را نوشته بگوید،
که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:
چیز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم
و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است،
ولی روی تابلوی او نوشته شده بود:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.
سلام مینا
خیلی خیلی قشنگ بود داستانت دختر
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم....
سلام عزیزم
ممنون
امروز بهار است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس تعطیلات عید کو؟؟؟؟؟؟
مینا جان....عزیزم......واسه چی به عواطف یک دانش اموز بازی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شرمنده دیه
منظورم این نبود که توبیخت کنم.
اگه دنبال قالب بودی ببین کسی با عکس تانگلد چه قالبی ساخته.
دمت گرم
البت اگه وقت کردیا...آخه خودم درسام سنگینه نمیتونم.
باشه سعیمو میکنم
انسان پدیده ای غریب است : به فتح هیمالیا می رود
به کشف اقیانوس آرام دست میابد ، به ماه و مریخ سفر می کند
تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند
و آن دنیای درونی وجود خود است . . .
[گل]
بیـــهوده ورق می خورنــــــــد تقویـــــــــم هــــای ِ جهــــــــــان ؛
روزهــــای ِ من ، همه یک روزند ...
وقتی تو نیستی........
سلام
شرمنده کار پیش اومد
اگه واقعا اینو گفتید
هفت شهر عشق !
شهر اول : نگاه و دلربایی
شهر دوم : دیدار و آشنایی
شهر سوم : روزهای شیرین و طلایی
شهر چهارم : بهانه و فکر جدایی
شهر پنجم : بی وفایی
شهر ششم : دوری و بی اعتنایی
شهر هفتم : اشک و آه و تنهایی ...
آخییییییییییییییییییییی
خیلی قشنگ بود
متشکر
سلام خیلی زیبابودومثل همیشه پرازحرفای نگفته ممنون ازنگاه قشنگت به دنیا
سلام
قابل نداشت